تاتی تاتی....
این روزا .....یک دو سه یااااااااا علی.... بلند میشی و چند قدم به جلو... من و بابایی هم هی قربون صدقه رفتن و لذت بردن از راه رفتنت. سلام مهربونم خیلی وقته برات اینجا مطلب ننوشته بودم آخه ما تقریبا 1 ماه و نیم هست که مهمون داریم.اولش که خاله فرزانه اومد پیشمون و بعدشم مامان جون اینا که حساااااااابی بهمون خوش گذشت. خیلی وقت بود که ندیده بودیمشون و کلی دلمون واسشون تنگ شده بود. روزای خیلی خوبی بود، تو سر از پا نمیشناختی و ذوق زده بودی. یکی یکی بغل خاله ها و دایی ها و آقاجون و مامان جون میرفتی و همش میخواستی که تو رو بچرخونن یا ببرنت ددر. اینقدر بغلشون بودی و پایین نمیومدی که تا چند روز بعد از رفتنشون نمیذاشتی من هیچ کاری انجام بدم و همش ب...






